سيد محمد باقر برقعى
380
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چو دل را به دل ، جان من رو بُدى * تو نيز از دل مادر آگه بُدى مرا روزگار از غمت تيره است * غم و اندُهم بر درون چيره است دماوند باشد باشد نشان دلم * بُد آن بىزبانى ، زبانِ دلم مرا آنچه در سينه بنهفته است * نه دل ، بل تلى ز آتشِ خفته است نه دل ، بل يكى پارهء اخگر است * نه دل ، آتش زير خاكستر است بسى نگذرد كاين دل آتشين * نيارد در اين كوره ماندن غمين ز كوه دماوند ريزد فرو * وز آن خطّهء رى شود زير و رو به عالم كند فاش راز مرا * همان راز سينهگداز مرا چنان گريم از ماتمت زارزار * كه ماند به چشم من ابر بهار ندانى كه كارونِ افسردهدل * بود اشك چشم من مردهدل ؟ و يا كرخهء تيره از آب و گل * سرشكيست آغشته با خون دل ؟ نسيمى كه آيد شب از سوى تو * به من ارمغان آورد بوى تو از آن بو مرا ديده روشن شود * جهان پيش چشمم چو گلشن شود گزافى نباشد در اين گفتهام * كه در آن دُرِ راستى سُفتهام كه يوسف چو از باب خود دور شد * دو چشم پدر از غمش كور شد پس از سالها گريه با درد و خشم * ز هجران جانسوز آن نور چشم شبى ديدهء كور شد روشنش * ز بشنيدن بوى پيراهنش تو چون برّه از گلّه ببريدهاى * ز بىمادرى رنجها ديدهاى يكى گرگ درّندهات در كمين * پى صيد ، بگشاده چنگال كين نداند كه چوپان پولادچنگ * ز خونش كند سطح امواج رنگ مخور غصّهاى طفل بىسرپرست * كه گمگشته باز آيد از نو به دست خدايت ز غم دور دارد همى * به شاديت معمور دارد همى بود تا بهجا گردش آسمان * بمانى ايا كشور باستان